تبليغاتX
 *** وخداوند عشق را آفرید***

نجات عشق
تاريخ: سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت :13:50
 

***به نام خالق هستی و يکرنگی***

***نجات عشق***

 در جزيره ای زيبا تمام حواس، زندگی ميکردند : شادی ، غم ، غرور، عشق و...

روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند . اما عشق ميخواست تا آخرين لحظه بماند ، چون او عاشق جزيره بود.

وقتی جزيره به زير آب فرو ميرفت ، عشق از ثروت که با قايقی با شکوه جزيره را ترک ميکرد کمک خواست و به او گفت:

« آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟»

ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادی طلا و نقره  داخل قايقم هست و ديگر جايی برای تو وجود ندارد»

پس عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکانی امن بود کمک خواست

غرور گفت:«نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيبای مرا کثيف خواهی کرد.»

غم در نزديکی عشق بود .پس عشق به او گفت:«اجازه بده تا، تا من با تو بيايم.»

غم با صدای حزن آلودی گفت:« آه، عشق، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم»

عشق اين بار  سراغ شادی رفت و او را صدا  زد. اما او آن قدر غرق شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنيد . آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايی سالخورده گفت:« بيا عشق من تو را خواهم برد .»

عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسيدند ،پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده چه قدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسأله ای روی شن های ساحل بود ، رفت و از او پرسيد :« آن پيرمرد که بود؟»

علم پاسخ داد « زمان»

عشق با تعجب گفت: « زمان ! اما چرا او به من کمک کرد؟»

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت :« زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

 

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
شمع امید...
تاريخ: یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت :0:6
چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد ...

 شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......

سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.

شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد که ديگرروشن بمانم.........

سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت...

 شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............

طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد...

 ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،

گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........

سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس...

 شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم...

 با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد ...

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : احمد ترنجي