تبليغاتX
 *** وخداوند عشق را آفرید***

گفتگو با خدا
تاريخ: جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت :7:57

گفتگو با خدا

خواب ديدم که در خواب با خدا گفتگويي داشتم.........خدا گفت پس مي خواهي با من گفتگو کني؟.......گفتم اگر وقت داشته باشيد.......خدا لبخند زد......وقت من ابدي است.......چه سوالاتي ميخواهي از من بپرسي؟.......پرسيدم چه چيز در مورد انسان شما را بيش از همه مورد تعجب قرار ميدهد؟........خدا پاسخ داد......اينکه آنها از بودن در دوران کودکي سير ميشوند و عجله دارند زودتر بزرگ شوند......و بعد...... حسرت دوران کودکي را ميخورند.......اينکه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول ميکنند ......و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي ميکنند.......اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال را از دست ميدهند؛آنچنانکه نه در حال زندگي ميکنند نه در آينده.......اينکه چنان زندگي ميکنند که گويي هرگز نخواهند مرد..و..آنچنان ميميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند......و من باز پرسيدم به عنوان خالق انسانها ميخواهيد آنها چه درسي از زندگي ياد بگيرند؟........خدا با لبخند پاسخ داد......ياد بگيرند نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن کرد.........اما ميتوان محبوب ديگران شد......ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند...... ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري داشته باشد؛بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.......ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه ميتوانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم؛و سالها وقت لازم دارد تا آن زخم التيام پيدا کند.........با بخشيدن،بخشش ياد بگيرند.........ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند........اما بلد نيستند احساساتشان را ابراز کنند...........ياد بگيرند که ميشود دو نفر به يک موضوع نگاه کنند و آن را واحد ببينند..........ياد بگيرند که هميشه لازم نيست ديگران آنها را ببخشند؛بلکه خودشان هم بايد خودشان را ببخشند........و ياد بگيرند که من اينجا هستم ..............براي هميشه

                  خدایا خیلی تنهایم...

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : احمد ترنجي