تبليغاتX
 *** وخداوند عشق را آفرید***

تاريخ: پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت :8:44

شهادت جان سوز روح تاريخ، اسلام و انسان، خانه زاد ملكوت، خورشيد جهان افروز عدالت، اميرالمؤمنين؛ حضرت علی (ع) را تسليت ميگوييم.

باور نمی كنيم كه شمشيری پركينه، اقيانوسی را توان شكافتن داشته باشد. باور نمی كنيم كه ضربتی نفاق آميز، خورشيد را از نورانیت اندارد. و امشب سرخ ترين پرواز نماز، از رواق خون گرفته محراب بندگی است. شب جان سوزترين ناله های نخلستان!

علي (ع) در واپسين لحظات حيات ؛

ايشان فرزندان خود را خواستند و به آنها چنين وصيت فرمودند:

« شما را سفارش مي كنم به ترسيدن از خدا و اين كه دنيا را مخواهيد هر چند دنيا پي شما آيد و دريغ مخوريد بر چيزي از آن كه به دستتان نيايد و حق را بگويد و براي پاداش آن جهان كار كنيد و با ستمكار در پيكار باشيد و ستمديده را يار . و شما و همه ي فرزندانم و كسانم و آن را كه نامه من بدو رسد سفارش مي كنم به ترس از خدا و آراستن كارها و آشتي دادن با يكديگر كه من از جد شما كه سلام و درود خداوند بر او و اهل بيتش باد شنيدم؛ مي فرمود: « آشتي دادن ميان مردم بهتر است از نماز و روزه ساليان. »

خدا را! خدا را! همسايگان را بپاييد كه سفارش شده ي پيامبر شمايند؛

پيوسته درباره آنها سفارش ميفرمود چندان كه گمان برديم براي آنان ارثي معين خواهد نمود.

خدا را! خدا را! درباره ي قرآن، مبادا ديگري بر شما پيشي گيرد در رفتار به حكم آن. خدا را! خدا را! درباره ي نماز كه ستون دين شماست. خدا را! خدا را! در حق خانه پروردگارتان!

آن را خالي مگذاريد! چندان كه در اين جهان ماندگاريد كه اگر، حرمت آن را نگاه نداريد به عذاب خدا گرفتاريد. »

اندك اندك آرزوي ايشان تحقق مي يافت و بدانچه مي خواستند نزديك مي شدند. ايشان از ديرباز، خواهان شهادت بودند و مي فرمودند:

« خدايا بهتر از اينان را نصيب من دار و بدتر از مرا بر اينان بگمار!»

علي (ع) به لقاي حق رسيدند و عدالت، نگهبان امين و بردبار و برپادارنده ي خود را از دست داد و بي ياور ماند.  

 

علي (ع) از زبان علي (ع)استاد سيد جعفر شهيد ی

سر هر حرف مكث كن مثل هميشه بغضتو تو گلوت حبس كن و به هيچ قطره اشكي اذن فرود نده ، حتي آه هم نكش ، بمون ي جاهايي بين مرز بودن و نبودن و اين حالت رو تا آخر عمر حفظ كن ، كه تو نه در خور اشك ريختني ، بايد بسوزي در .... خواهم گفت اندكي صبر كن ، بگذار داغ بي پدريم سبك شود ، بگذار جامه ي سياه رمضان را از تن بدر آورم ، صبر كن شيعه چنديست داغدار است ، شيعه فردا روزي يتيم ميشود ، به حرمت دل تك تك شيعيان، همان پيروان راستين كه در حد فهم دانستند و ... به حرمت آنان مجالت مي دهم تو هم فرصتي به من ده تا اشكهاي يكساله را كه در خمره ي دل مي، شده اند در جام قدر ريزم و بغض يتيمي و بي كسي ام را در چاههاي آسمانش كه پر است از ملائك فرياد زنم ، آنگاه سبكدلتر از اين با تو سخن خواهم گفت ، سخنهاي بسيار از فرقهايي كه شكافتي .... آنگاه خودت خواهي دانست سر هر حرف چند آه بايد بكشي !!!

و ي عذر خواهي كوچك ؛

عزيزان هر كس از علي گفت عكس رخساري نشاند به نشانه ي علي زمانش!!!! ، گشتم پا برهنه ،‌تمام نخلستانهاي بي كسي را گشتم ، تا اينكه دل گفت:‌ گشتم نبود نگرد نيست . خميده قامت و شكسته دل نشستم، زير هر نخل آوايي شنيدم، از روزن هر چاه ندايي برخاست كه: « نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند »

به چه خيره شدي؟ يتيمي ديدن دارد؟ بگذار و بگذر . كدامين نوشدارو مرا از يتيمي مي رهاند؟

اسلام عليك يا علي ابن ابيطالب(ع)

 

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
دوست داشتن حرف كمي نيست...
تاريخ: سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت :22:41

 

دوست داشتن حرف كمي نيست...

مي‌دانم دوست داشتن چه حسي است. پيشترها وقتي آن را تجربه كرده بودم مي‌ديدم كه چه شعله‌اي از قلبم زبانه مي‌كشيد. وقتي كه نغمه عشق را سر دادم و آن اسب سركش از كنارم گذشت و رفت، فهميدم كه تنهايي چه حسي است. من ماهها و سالها با تنهايي خو كرده بودم. اكنون نمي‌خواهم خودم هم بذر تنهايي و بي وفايي بكارم.
بخاطر تو نيست كه با تو مي‌مانم، بخاطر عشق است. بخاطر گرماي خورشيدي كه در قلبت داري. بخاطر نگاهي كه هر روز صبح مثل يك قبله مرا ستايش مي‌كند. بخاطر اينكه آسايش من براي تو از هر چيزي مهمتر است.
اينهايي كه مي‌گويم حرف كمي نيستند؛ اينهايي كه مي‌گويم فقط كلمه نيستند. اينها اوج احساس يك مرد است كه تو همه را به من هديه كردي.
من بخاطر تو نمانده‌ام، به احترام قلبي كه دوستت دارم را زمزمه كرد، مانده‌ام. هرچند كه تو در نظر من يك انسان معمولي هستي اما من بخاطر لبهايي كه مرا فرشته مي‌خوانَد و بخاطر دستهايي كه در سرماي زمستان وجودم را گرما مي‌بخشد مي‌مانم.
دوست داشتن حرف كمي نيست كه بتوانم ساده از آن بگذرم. اگرچه اين روزها اين واژه مقدس بازيچه زبان مردم شده است اما هنوز هم براي من ارزشمند و ناب است. من بخاطر تقدس اين واژه با تو مي‌مانم... دوست داشتن حرف كمي نيست...

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
قطره عاشق
تاريخ: یکشنبه شانزدهم مهر 1385 ساعت :19:39

قطره عاشق

در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم… چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم… انتظار مي کشيدم… انتظار قطره اي عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود…
باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند… صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم، مثل پرنده اي در زير باران…! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود...
در روياهايم پروازکردم، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه!، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود… و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!… باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد… و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا… قطره آخر باران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود… طوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي… در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود… احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته… به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود… همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد… 

       قطره عاشق
 

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : احمد ترنجي