تبليغاتX
 *** وخداوند عشق را آفرید***

خدا
تاريخ: پنجشنبه ششم مهر 1385 ساعت :7:50

خدا


 
خوابی دیدم ... خوابی دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم... بر پهنه آسمان صحنه هائی زندگی ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. " یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا... " وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است !!! این واقعاً برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم : خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی ؟ خدا پاسخ داد : "بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم" و " هرگز تنهایت نخواهم گذاشت " اگر در آزمونها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که ""من تو را در آغوش حمل میکردم... "" امیدوارم بعد از من اگر لیاقت این سهم رو داشتم نفر بعدی هم " فقط یک جفت جای پا ببینه.

                               خدايا من فقط به تو اميد دارم...
 

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
مردن
تاريخ: سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت :13:47

دختری از پسری پرسید که من و قشنگ میبینی؟  پسر گفت : نه

دختر پرسید میخای تا آخر عمر کنارم بمونی؟   پسر گفت : نه

دختر پسر پرسید از من جدا بشی گریه میکنی؟   پسر گفت : نه

دختر آهی کشد و اشک از چشمانش جاری شد.

پسر باز وهای او را فشرد وگفت :

تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی من نمیخواهم تا آخر عم با تو بمانم من نیاز دارم که تا ابد با تو باشم.اگه تو بری من گریه نمیکنم من میمیرم

         مردن رسم روزگار اما اگه در راه عشق باشه مردن معنايي دگر دارد

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
یار همیشگی...
تاريخ: سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت :8:33

یار همیشگی

اگه یه روز بغض گلوت را فشرد ، بهت قول نميدم كه مي خندونمت.

ميتونم باهات گريه كنم.

اگه ميخوتستي يه روز به حرفهای كسی گوش نكنی بهم بگو...

قول ميدم كه خيلی ساكت باشم.

اگه يه روز خواستی در بری حتماً خبرم کن...

قول نمی دم ازت بخواهم که ازت بخواهم اما میتونم باهات بدوم.

اگه یه روز سراغم را گرفتی و ازم خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم

اما اگه یه روز رفتی و دیگه بر نگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت میمونم اما ازت می خوام وقتی اومدی

یه شاخه گل رو قبرم بزاری... .

يار هميشگي...

 

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
همه چیز درباره زندگی!!
تاريخ: دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت :14:59

خلوت شبهای من

                                               
چقدر دلم می خواست با دست خط خودم بنویسم! نه! دلم می خواست داد بزنم! داد بزنم که آی آدمها! "شمایی که در ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان!"دلم می خواد داد بزنم: آی آدمها!" آدم از تنهاییست!گول "ها" را نخورید" داغونم و هیچ حوصله ی حتی خودم رو هم ندارم! یه کی به من بگه کجا میشه خدا رو حضوری ملا قات کرد!
سلام خدمت دوستای عزیزم . مرسی که می یاین پیشم و به متن ها نظر میدید . ممنون از همه شما . همه شمارو دوست دارم . مواظب خودتونو همدیگه باشید . زیاد صحبت نمی کنم . متن زیر رو هم بخونید قشنگه . ایشالا که خوشتون بیاد
                                                 همه چیز درباره زندگی !!
وقتی پاییز میشه، ما آدمها خوشمون میاد که پا روی برگها بذاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم!
برگ یه روزی تمام زندگی درخت بوده! همه عشقش و همه امیدش! درخت همه ی شیره ی جونش رو به برگ می داد تا سبز بمونه و ازش جدا نشه! آب و باد و خاک و همه و همه به درخت کمک می کردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت.
خستگی تو کارش نبود! چون هر وقت که دلش می گرفت دستش رو دراز می کرد و خدا رو تو آسمون لمس می کرد! یا هر وقتی که خسته تر می شد، با غرور از بالا به آدمها نگاه می کرد و به نظرش چقدر آدمها پست و کوچیک بودن!
همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید!
درخت از برگ خسته شد و دیگه براش سبزی برگ جذاب و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمی تونست سنگینیش رو تحمل کنه! این شد که دیگه شیره ی جونش اون قوت همیشگی رو نداشت! چون دیگه با عشق به برگ داده نمی شد!
برگ این رو فهمید! دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمی اومد! سعی کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه! اما کم کم دیگه درخت برگ رو ندید و چیزی نبود که به برگ بده!
برگ پژمرد! افسرد! خشکید و افتاد!
ما آدمها افتادن برگ رو نشونه ی زیبایی زمین گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم جشن برگریزان!
زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند! درخت ازشون بریده بود! حتی باد اونها رو به هر طرف مینداخت! بارون اونها رو خیس می کرد و آفتاب اونها رو می پوسوند! دیگه هیچکس برگ رو دوست نداشت!
برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضی بودند!
ما آدمها هم راضی هستیم از اینکه پا روی برگها می ذاریم و صدای شکسته شدنشون رو می شنویم و لذت می بریم!
اما می دونید برگ چیکار می کنه؟!
برگ هنوز عاشق درخته! اون نمی تونه محبتهای درخت رو فراموش کنه و زحمتهای باد و بارون و خورشید رو! برگ نمی تونه از درخت دل بکنه! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته! وقت اومدن معشوقه های تازه ی درخت!
اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت خاک! میشه کود! میشه غذای درخت! میشه شیره ای که توی وجود درخته و حالا باید توی رگهای معشوقه های جوونش بره!
برگ می پوسه و خودش رو به پای درخت می ریزه تا درخت راضی باشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته باشه!
تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری، بشنو:
درخت از برگ خسته شده؛ پاییز بهانه است....

   

 

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : احمد ترنجي