تبليغاتX
 *** وخداوند عشق را آفرید***

عشق چیست؟
تاريخ: پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت :15:39
               عشق چیست؟

به کودکی گفتند عشق چیست؟  گفت : بازی!

به نوجوانی گفتند عشق چیست؟  گفت :  رفیق بازی!

به جوانی گفتند عشق چیست؟  گفت :  پول و شهرت!

به پیری گفتند عشق چیست؟  گفت :  عمر!

به دانایی گفتند عشق چیست؟  گفت :  دیوانگی!

به عاشقی گفتند عشق چیست؟  گفت :  هیچ نگفت! تنها و تنها گریست!!!

                          عشق چيست؟............به نظر شما عشق چيست؟

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت :15:39
                                 www.Shirinak.com

www.Shirinak.comهرکی عاشق شده  نظر بدهwww.Shirinak.com

 سیزده خط زندگی را بخوانید و نظر بدهید

1. دوستت دارم ،  نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر  شخصيتي كه  من در هنگام  با تو بودن پيدا مي كنم.

2. هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه  چنين  ارزشي دارد  باعث اشك ريختن تو نمي شود.

3. اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ،  به اين  معني نيست  كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد  ولي  قلب تو را  لمس كند .

5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن  است كه  در كنار او باشي  و بداني  كه هرگز به او نخواهي رسيد .

6. هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد  عاشق لبخند تو شود.

7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ،  ولي  براي بعضي  افراد تمام دنيا هستي.

8. هرگز وقتت را  با كسي كه حاضر نيست  وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

9. شايد خدا خواسته  است كه ابتدا  بسياري  افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص  مناسب را ،  به اين ترتيب. وقتي  او را يافتي  بهتر مي تواني شكرگزار  باشي.

10. به چيزي  كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

11. هميشه افرادي هستند  كه تو را مي آزارند  ،  با اين حال  همواره به ديگران  اعتماد كن  و فقط مواظب باش  كه به كسي  كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.

12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش  كه خود را  مي شناسي  قبل از آنكه  شخص ديگري را بشناسي  و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

13. زياده از حد  خود را تحت فشار نگذار ،  بهترين چيزها  در زماني اتفاق مي افتد  كه انتظارش را نداري .

 

‌"گابريل گارسيا مارك"

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
امان از تنهايي...
تاريخ: پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت :8:3
                امان از اين تنهايي..........عزيزم كي از سفر برميگردي...
نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
می روی سفر ولی...
تاريخ: پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت :8:1

می روی سفر ولی...

ميروی سفر برو ولی
مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که رو به نور کرد
***
ميروی ولی به ما بگو
راه اين سفر چه جوری است
از دم حياط خانه ات
تا حياط خلوت خدا
چند سال نوری است
***
راستی چرا مسير اين سفر
روی نقشه نيست
شايد اسم اين سفر
زندگيست
***
در دستهای خالی ما
يک سبد جواب کال
تو رسيده ای
باز هم به شهری از علامت سئوال
***
جز دلت که لازم است
هيچ با خودت نمی بری ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بياور
راه های دور وسخت
خسته ايم از اين همه
جاده های امن و راه های تخت
***
می ‌روی سفر برو ولی
مثل آن پرنده باش
آن پرنده که عاقبت
 قله سپيد صبح را فتح کرد

می روی سفر ولی...

 

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
اي خداي کوه و خورشيد...
تاريخ: چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت :15:2
اي خداي کوه و خورشيد...

وجود خود تو نشان از زیبائی و مهربانی توست.
خوشا به حال آنکه زیبائی چو تو را ببیند
خوشا به حال آنکه می داند خدائی جون تو خدای اوست
ای بزرگ تنها! هم بزرگیت زيبا و بدون غرور است و هم تنهائیت مملو از شکوه پر مهرت با بندگانت.
تو آنی که لحظه ای از بندگانت جدا نیستی و در هر یک از آنها دوستی با ثباتی.
ای آنکه نه به واسطه قدرتت، نه به واسطه خشمت، نه به واسطه عنایتت، بلکه به واسطه رضایت و بودنت، هر آنچه تو را شاد کند خواهم کرد.
ای صاحب انسان و مَلَک!
ای قدرت مطلق کائنات!
ای خدای کوه، خورشيد، دنيا، گُل، پروانه، شبنم!
تو را قسم به وصف بی پايانت
تو را قسم به لحظه دعا
تو را قسم به لحظه توبه
تو را قسم به لحظه گریه
تو را قسم به لحظه ای که دلم شکست
نگذار از تو بخواهم، بيشتر از آنچه که داده ای

اي خداي كوه و خورشيد...


نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
وجودت برايم عزيز است ...
تاريخ: چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت :14:42

وجودت برايم عزيز است ...
***********************************
فکر مي‌کردم چيزي از احساس نمي‌فهمي. هميشه در رؤياهايم مسخره‌ات مي‌کردم. چشم ديدنت را نداشتم. شنيدن صدايت آزارم مي‌داد. دلم مي‌خواست از سر راهم کنار بروي. دوستت نداشتم.
وقتي از خنجر خيانت يک رفيق زخمي بودم و مثل يک گل خشک بي‌مصرف روي خاک باغچه افتاده بودم؛ اصلا فکر نمي‌کردم تو به سراغم بيايي و مثل خورشيد با نوازش دستان گرمت، بدنم را زنده کني. فکر نمي‌کردم که تو اين همه مهربان باشي که يک پرنده زخمي را آب و دانه بدهي. کاش تو را زودتر شناخته بودم که اين همه وقت دل به هر ناکسي نمي‌سپردم. کاش زودتر تو را به تنهاييهاي خودم دعوت مي‌کردم.
دوست مهربان من! اين قلب من و اين روح سرگردان و تنهاي من! همه اش براي تو... بخاطر روزهايي که در رؤياهايم مسخره‌ات مي‌کردم، مرا ببخش. مرا ببخش که تو را نمي‌شناختم.
دلم مي‌خواهد هر وقت هواي چشمانم ابري شد، روبرويم سبز شوي و دلداريم بدهي. دلم مي‌خواهد وقتي خيابانها شلوغ است دستم را بگيري تا در هياهوي رفت و آمد عابران گم نشوم.
دوست مهربان من! اين جمله‌ها اگرچه قشنگ هستند ولي هيچوقت نمي‌توانند بگويند تو چقدر شبهاي مرا روشن کردي. وجودت برايم عزيز است، به زبان ساده مي‌گويم: «کسي برايم تو نمي‌شود»

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : احمد ترنجي