تبليغاتX
 *** وخداوند عشق را آفرید***

خداحافظ مسافر...
تاريخ: سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت :8:31

خداحافظ مسافر...

قلبم سنگين است. ديگر نمي‌خواهم کوله بار خاطراتت را به دوش بکشم. نمي‌خواهم شب و روز به انتظار روز عذاب تو بنشينم. تصميم دارم تو را با تمام خوبيها و بديهايت فراموش کنم. خاطراتت را به خاک بسپارم تا همه باور کنند تو براي من مرده‌اي.
اين روزها شنيده‌ام کسي قلبت را شکسته است. مي‌دانم بخاطر قلب شکسته خودت از من حلاليت خواستي. مي‌دانم تصميم داري به سوي سرنوشت خود بروي و دستي را که از من دريغ کردي در دست ليلاي ديگري بگذاري.
ديگر برو. به سلامت مسافر. پشت سرت نه اشکي هست و نه آهي. اينجا کسي دلش براي تو تنگ نمي‌شود. حيف از روزهاي خوش جوانيم که به دست تو سپرده بودم. قبول دارم که دستهاي پاييزي تو لايق جوانه‌هاي بهاري قلبم نبود.
نمي‌خواهم با يادآوري تو و خاطراتت لحظه‌هايم را خراب کنم؛ زندگيم را در اين حالتي که هست دوست دارم... مخصوصاً در کنار دوست عزيزي که براي تاريکيهايم چراغ آورد و زخمهاي به جا مانده از خنجر تو را التيام بخشيد. خاطرات خوب و بد تو را براي هميشه به خاک مي‌سپارم و تو را به خدا...!
خداحافظ مسافر...

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
گناه من شايد اين بود...
تاريخ: شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت :14:51

گناه من شايد اين بود...

گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را
از کوچه‌هاي زندگي گرفتم
و به آغوش مردي سپردم که ماندني نبود
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم
اما دل سپردم و رها شدم
در قلبي که تنها زمزمه‌اش نتوانستن بود
دلم به حال دلتنگيهايش سوخت
شکسته‌هاي دلش را بند زدم
و نگاهش کردم
آري گناه من شايد
دل باختن به آن نگاه بود
و قدم زدن با مردي که
عشق را شايسته‌ي تلاش و خواستن نمي‌دانست
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
بيا و پاره‌هاي دلم را از زمين سرد بردار...
تاريخ: شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت :14:26

بيا و پاره‌هاي دلم را از زمين سرد بردار...

وقتي هواي خانه از مه و شبنم پر مي‌شود، حضور لطيف دستهاي تو را بر شانه‌هاي خسته‌ام حس مي‌كنم. چقدر اين روزها گرگهاي گرسنه از پشت پنجره اتاقم «او او» مي‌كشند و من وقتي تو را كم دارم، هميشه بخاطر تنهاييهايم، خودم را در اتاق كوچك خاطراتم حبس مي كنم تا گرگهاي گرسنه مرا مثل بره‌اي تنها ندرند.
دوست داشتم مي‌آمدي و دست مرا مي‌گرفتي آنوقت با افتخار ميان گله گرگها مي‌رفتم و مي‌گفتم...
نه... نه... اشتباه مي‌كنم آن وقت ديگر گرگي نمي‌ماند. تو كه بيايي همه جا پر از نور و روشني مي‌شود. تو كه بيايي مي‌تواني زخمهاي قلبم را پانسمان كني. تو كه بيايي از روزهاي دوريت و از دردهايي كه كشيدم برايت مي‌گويم. از يك رفيق نيمه راه كه با بيرحمي از پشت به من خنجر زد و پشت سرم خنديد.
اكنون هم اگر زنده‌ام بخاطر انتظار آمدن توست؛ وگرنه مدتهاست كه كار من در اين جهان خاكستري به پايان رسيده است. بيا و بنشين كنارم تا با تو آرام سخن بگويم... بيا و پاره‌هاي دلم را از زمين سرد بردار. بيا تا به احترام تو همه ذرات وجودم به پا خيزد...

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
ميلاد...
تاريخ: چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت :15:53

اسلام عليك يا صاحب الزمان

باعرض سلام خدمت تمام دوستان عزیزوبا تشکر از اینکه به وب ما سر زدید

میلاد با سعادت دوازدهمین اختر تابناک امام زمان(عج) را به شما دوستان تبریک عرض میکنیم

اسلام عليك يا صاحب الزمان

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
منتظر صدای پای من نبود...
تاريخ: چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت :15:38
هيچ كس منتظر صداي پاي من نبود...
نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
سخن عشق...
تاريخ: چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت :14:25
                                سخن عشق...
نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
زیباترین قلب...
تاريخ: چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت :8:37

                                                زیباترین قلب...

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

                       زيبا ترين قلب......

نوشته شده توسط تنها عاشق در سکوت سایه ها | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : احمد ترنجي